سلام • • • • |
درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگی است برای همه افرادی که دوست دارند بخندند از همه عزیزان خواهشمندم نظر یادتون نره در خبرنامه عضو شوید تا جدیدتزین مطالب به ایمیل شما ارسال شود ضمنا برای مشاهده برخی مطالب باید در وبلاگ عضویت داشته باشید پس لطفا عضو شوید. لطفا ما را در گوگل محبوب کنید. با تشکر مدیر وبلاگ سید رضا علوی فرد آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان joke جکککککککککککککککک سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟ رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟
کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟ داریم ۱۰ نفری بازی شبکه ای میکنیم. اومده میگه جدی حال میده؟ تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم میخوای گاز بزنی؟ رفتم بانک پول بگیرم. کارمنده میگه پول رو میبرین؟ رفیقم شمارمو می خواست، گفتم: یادداشت کن ۰۹۳۲
ادامه مطلب ... غضنفر توي آتيش سوزي ميميره ............................................................................................................................................. مرده زنده ميشه و همه فرار مي کنن. بعد از يکي دو دقيقه غضنفر داد مي زنه: .............................................................................................................................................
ادامه مطلب ... اوردند روزی شیخ و مردان در کوهستان سفر میکردندی و به ریل قطار ریسدندی که ریزش کوه ان را به بند اورده بود.ناگهان صدای قطار از دور شنیده شدشیخ فریاد زد که جامه هارا بدرید و اتش زنید که بدجور این داستان را شنیده ام!!!و در حالی که جامه ها را اتش میزدند فریاد میکشیدند و به سمت قطار حرکت میکردند/مریدی گفت:یا شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو بکردندی؟شیخ گفت:نه حیف نان ان یک داستان دیگر است(خاک تو مخت) راننده قطار که از دور گروهی را دید لخت که فریاد میزنند فکر کرد که به دزدان زمین سومالی برخورد کرده!!و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خورد و همه سرنشینان جان به جان افرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد و گقت:قاعدتا نباید اینگونه میشد؟!؟!پس یه پخمه ای رو کرد و گفت احمق تو چرا لباست را در نیاوردندی و اتش نزدندی؟پخمه گفت:اخر الان سر ظهر است گفتم شاید همینطوری هم مارا ببینند و نیازی نباشد که...!!! پنج شنبه 3 اسفند 1391برچسب:شکاکی یک زن, :: 10:44 :: نويسنده : سید رضا علوی فرد
مرد تازه به خانه رسیده بود و هنوز پیراهن از تن خارج نکرده بود ادامه مطلب ... پنج شنبه 3 اسفند 1391برچسب:, :: 10:24 :: نويسنده : سید رضا علوی فرد
![]() ![]() |